معرفی کتاب مرگ کسب و کار من است

دادستان فریاد زد: «شما سه و نیم میلیون نفر را کشته اید!»
من اجازهی صحبت گرفتم و گفتم: «معذرت می خواهم دو و نیم میلیون نفر بیشتر نبودند!»
سر و صدا هایی از همه جای تالار بلند شد و دادستان فریاد کشید که من باید از این همه وقاحت خجالت بکشم. در حالی که من جز تصحیح یک رقم نادرست کاری نکرده بودم.
مرگ کسب و کار من است، داستانی است از جنایت و مرگ و تباهی، داستانِ غرق شدن در دام جنایت و توجیه آن با الفاظ زیبا، این داستان شما را با خود از جنگ جهانی اول همراه می کند، به دوران افسردگی بزرگ می برد، از آن جا به حزب نازی و سپس در جنگ جهانی دوم مستقیما به اردوگاه آشویتس منتقل می شوید و لحظه به لحظه با ساخت و کار کرد این اردوگاه آشنا می شوید. این که چگونه و چرا ساخته شد، با چه مشکلات و معضلاتی همراه بود و چگونه همواره توسط رئیس اردوگاه در حال ارتقا بود.
کتاب مرگ کسب و کار من است، نوشته ی روبر مرل نویسنده فرانسوی است. این رمان درباره زندگی ردولف هوس است که در داستان با نام رودلف لانگ حضور دارد. هوس در زمان جنگ جهانی دوم فرمانده اردوگاه مرگ آشویتس بود. اردوگاه آشویتس بزرگ ترین و مجهز ترین اردوگاه کار اجباری نازی است که در آن اتاق های گاز و کوره های آدم سوزی برای اولین بار به طور وسیع راه اندازی شدند.
داستان از کودکی رودولف شروع می شود. او معصومیت ها و ویژگی های هر کودک معمولی دیگری را دارد. با پدری سخت گیر و مادری بی تفاوت بزرگ می شود و ترس یکی از ویژگی های اصلی شخصیت او می شود که از همان کودکی در او نهادینه می شود. فضای خانه خفقان شدیدی دارد؛ پدر هرگز با خشونت با فرزندانش رفتار نمی کند اما ترس و وسواس نسبت به گناه تمام روح و روان بچه ها را پر کرده است. ترس از پدر که آموزه های مذهبی را به شیوه ای سخت گیرانه به آن ها انتقال می دهد و البته که در این امر ناموفق است.
انفعال مادر به رودولف احساس بی پناهی و عدم امنیت می دهد. روزی که پدر به رودولف می گوید تصمیم گرفته او کشیش بشود، در واقع روح او را می کشد. رودولف پس از شام به اتاقش می رود، صاف و سیخ روی تخت دراز می کشد. دست هایش را روی سینه می گذارد و می میرد.
رودلف! من حسابی تو نخت بودم. تو هنوز خیلی جوانی. آن قدرها جنبه نداری. حرف هم که نمی زنی. اما در عوض باهوش هستی، درس خوانده ای و هر کاری هم که انجام می دهی، درست همان جور انجامش می دهی که آدم از یک آلمانی خوب انتظارش را دارد؛ یعنی کامل.
بعد از آن رودولف در سر تاسر زندگی اش انسان وظیفه شناسی است و هر کاری که به او واگذار می شود به کامل ترین شکل انجام می دهد! او عاشق میهن و انضباط خشک و سخت زندگی نظامی است.
زندگی پر فراز و نشیب و پر از جنگ رودلف از زمانی آغاز می شود که وی با زیر پا گذاشتن وصیت پدر مبنی بر کشیش شدنش، تصمیم به افسر شدن می گیرد و در آغاز شانزده سالگی راهی جبهه های جنگ می شود و در این راه تا جایی پیش می رود که سر انجام مامور اس.اسی می شود که وظیفه کشتن و سر به نیست کردن یهودی های لهستانی را بر عهده دارد و در این راه از هیچ کوششی برای اطاعت از وظیفه اش فرو گذار نمی کند.
صفحات آخر کتاب، اما، تکان دهنده است. آن جا که دیگر همراه و همگام رودولف نیستی. در دادگاه مقابل رودولف ایستاده ای. در واقع ناگهان به خودت آمده ای و می بینی ای وای! در بیشتر صفحات گذشته داشتی با رودلف توی خانه، مدرسه، خیابان، جنگ، بیمارستان، کارخانه، مزرعه، در کنار الزی و بچه ها، و حتی در اردوگاهش قدم میزدی و گاهی حتی درک اش کرده ای! شب ها همراه اش آرام به خانه آمده ای. مراقب بودی سر و صدا راه نیندازی تا بچه ها را بیدار نکنی. بعد پشت میز همراه او نشستی و برای به بهترین شکل اجرا کردن دستوراتی که می رسید، تا صبح فکر کردی و نقشه کشیدی!
و درست همین جا است که تکان می خوری! با خودت فکر می کنی کجا های زندگی داشتی وظیفه ات را به بهترین شکل ممکن انجام می دادی اما در واقع اصول اخلاقی و انسانی را پایمال کرده ای. بی شک کم نبوده و چه هراس انگیز!
این کتاب را بخوانید. حتماً بخوانید. نترسید از اینکه داستان غم انگیز اش ممکن است به شما احساس بدی بدهد. شجاعانه پیش بروید تا دریابید مرز بین انسانیت و جنایت چه اندازه باریک و ترسناک است!
مقدمه ی مفصلی که در ابتدا آمده است که به عقیده ی نگارنده باید آن را در انتهای کتاب آورد نه ابتدای آن، مقدمه ای بسیار طوفانی و 13 صفحه ای که باطل بودن هر دو طرف درگیر جنگ را اثبات می کند. قسمتی از آن را می خوانیم:
روسپی بینوایی را سنگسار میخواستند بکنند. عیسای مسیح رسید و گفت: اول سنگ را کسی پرتاب کند که خود از گناهی شرمسار نباشد. خلق سر افکنده دور شدند.
این قضیه در کتاب مقدس [مسیحیت] آمده است اما در سیاست هیچ کتابی مقدس نیست. اینجا تنها چیز مقدس قدرت است که ضامن پیروزی است چرا که حق همیشه با حریف پیروز است.
هیتلر همیشه در توجیه هر جنایت دیگر می گفت: فکرش را هم نکنید آقایان. این هم جزئی از اقدامات دولت است جهت چهار میخ کردن قدرت قانونی حکومت. وانگهی. که دیده است که از پیروزمندان حساب بکشند؟
….
می توانید جلوی چشمتان تصور کنید که اگر یک بمب اتمی آلمان بر واشنگتن افتاده بود چه زنجموره هایی راه می انداختید؟ پس چطور وقتی بمب اتمی آمریکا هیروشیما را تا آخرین سلول عصبی اش در هم می شکند نه فقط عین خیالتان نیست بلکه آن را کبوتر سفیدی با بال های صلح و آشتی در نظر مجسم می کنید؟
تو که اینقدر سرت می شود بگو ببینم: ظرفیت کشتار کدام یک از اردوگاه های تمرکز ما آلمانی های توانسته بود به یکی از بمب های شما برسد؟
نه خیر برادر دست کم شما دیگر بالای منبر نروید و به ما ها اندرز ندهید. من آش ویتس را میدهم به تو و تو هم هیروشیما را میدهی به من و حساب بی حساب! چون که خودت هم میدانی توی دنیا دو دسته آدمیزاد بیشتر وجود ندارد آن هایی که بمب می اندازند و آن هایی که کشتارگاه علم می کنند. همین و بس.
قرن بیستم حداقل این خاصیت را داشت که توانست توی کله ی پوک آدمیزاد فرو کند و به او بفهماند که یک قهرمان لاهوتی وجود ندارد که جسمی یزدانی و روانی فساد ناپذیر داشته باشد. بلکه ذره ی ناچیزی است از جسمی مفلوک که در فضای بین الکواکب سرگردان است و گرفتار دست و پا بسته ی جنگ ازلی ابدی وقفه ناپذیری است که در آن حق با طرف قوی است و تازه طرف قوی همیشه ی خدا قوی نمی ماند و درست به همین دلیل تا زور و قدرت و پول و قانون دارد باید تا می تواند از آن بهره کشی کند. (بخت یاری نازی یا مرگ دیگران اثر میشل راشلین)
….
یک روز در فرانسه در یوگوسلاوی در مجارستان در لهستان در بلژیک در هلند و نروژ، یک روز در ژاپن، در کره و الجزایر روز دیگر در ویتنام و کامبوج، در ایرلند و سراسر آفریقا و سراسر خاورمیانه، امروز در اینجا فردا در جای دیگر… همه جا جسد، جسد، جسد، جسد، جسد…
*اول سنگ را کسی پرتاب کند که خود از گناهی شرمسار نباشد*. این جمله از زبان مسیح است اما در سیاست همه جا حکایت از یهودا هاست، و آن کسی که اول سنگ محکومیت را بر سر اعوان و انصار سر جوخه ی اتریشی می شکند خود بار جنایتی از خون صد ها هزار زن و کودک بی گناه ژاپنی بر گردن دارد اما: “فکرش را هم نکنید آقایان. که دیده است که از پیروزمندان حساب بکشند؟”
….
قاضیان حق به جانب دادگاه نورنبرگ که بر مسند قضاوت عادلانه!؟ نشستند تا بر توسعه طلبی و جنابات نژاد پرستانه ی نازی های آلمان خط بطلان بکشند، خود نماینده ی کشور هایی بودند که هر یک در محاکمه ی عدالت غیر سیاسی در محکمه ی وجدان بشری، پرونده های آلوده ای از ننگین ترین جنایات قدرت طلبانه و نژاد پرستانه دارند.
پرونده ی جنایات انگلیس در سر تا سر مستعمرات بریتانیای کبیر که آقتاب در پهنه ی مستعمراتش غروب نمیکرد از ایرلند تا کانادا تا هند.
پرونده ی فجایع فرانسه در مستملکات آن کشور و به خصوص در الجزایر که سال ها پس از سقوط حکومت هیتلر، نظامیانش تمامی مرده ریگ او را وجب به وجب خاک این سر زمین تجربه کردند.
پرونده ی فجایع استالین، که در عطش قدرت طلبی به وصیت نامه ی لنین و دستاورد های نخستین انقلاب سوسیالیستی جهان تف کرده بود و تنها سال ها بعد در پیش پرده ی نمایشات قدرت طلبانه ی دیگری پرده از راز اردوگاه های مشابه اش برافکنده شد.
و پرونده ی فجایع آمریکا که خون سیاهان و سرخ پوستان، آن روز هم مثل امروز بر دست و دامنش تازه بود و هنوز سه ماهی بیش از قصابی مجنونانه اش در هیروشیما و ناکازاکی نمی گذشت. ایا کسی در آن دادگاه بود که خطاب به آمریکا بگوید تو که خود تنها برای آزمایش بمب هایت در چند ثانیه چند صد هزار مرد، زن و کودک را قربانی کردی چگونه به خود حق می دهی اینجا حاضر شوی؟ *
اگر آیشمن را به کیفر جنایت بردار می باید آویخت، چه چیز عاملان قتل عام دیریاسن را از کیفر معاف می دارد؟ و کدام محکمه ستوان کالی قصاب روستای مای لای را تبرئه می کند؟ و تازه کدام ابله باور می کند که در تجاوز رسوا به فلسطین و ویتنام، تنها یک روستای دیریاسین و مای لای بوده است که خون بی گناهان اش عطش رنجر های خون تشنه ی این یا آن کشور را تشفی داده؟
….
آری اول سنگ را آن کس باید بزند که از گناهی شرمسار نباشد. اما روسپی سنگسار شد و یهودا ها غنایم را به چنگ آوردند. آمریکایی که به فاصله ی سه روز به اندازه ی کشتار سه ماه آشویتش از مردم ژاپنی کشت به گنجینه ی طلای رایش دست پیدا کرد و همان طلا را به آلمان برای بازسازی کشورش بازگرداند و دوباره همراه با بهره ی آن از آن کشور ستاند و پول تقلبی خودش را به تمام جهان تحمیل کرد. همچنین با دزدین مهندسین و دانشمندان آلمان، بنیان بزرگترین کشور تکنولوژیک جهان را پایه ریزی کرد تنها ورنر فون براون به تنهایی به اندازه ی کل تاریخ حقیر آمریکا به این کشور خدمت کرد و پایه گذار بزرگترین مجموعه فضایی دنیا یعنی ناسا شد. اما قوی همیشه ی خدا قوی نمی ماند. بگذار تا زمانی که آن ها در قدرت هستند از زور و پول و قدرت بهره کشی کنند. زمانی آنها نیز مانند رایش سوم به زباله دانی تاریخ می پیوندند. اما در آن زمان باید وجدان های آگاه جهان بیدار باشند تا دوباره یهودای خونخوار دیگری از پس پرده بیرون نیاید.
گفته می شود پس از انفجار هیروشیما و با دیدن توان انفجاری آن، پادشاه ژاپن اعلام کرد که بدون قید و شرط تسلیم است. اما سه روز بعد دوباره بمبی دیگر در ناکازاکی فرود آمد. متاسفانه در رسانه های دنیا از بمب ناکازاکی کمتر صحبتی می شود. بمب ناکازاکی تنها برای آزمایش عملی بود. چرا که بمب هیروشیما از اورانیومبود و زرادخانه ی ایالات متحده نیاز داشت تا به صورت زنده و عملی کاربرد بمب دوم را که از پلوتونیومبود را نیز بررسی کند.
برای دانلود pdf رایگان این کتاب که روی دکمه زیر کلیک کنید و اگر از محتوای ما راضی بودید برای ما کامنت بگذارید و لینک محتوا را برای دوستانتان ارسال نمایید.👌